وقتی که حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی‌ها را کُشتیم!

به جز روزها و لحظه‌هایی که در بهساد هستم و با همکارانِ جان زندگی می‌کنیم، وقتی در کوچه و خیابان و با مشتریان و این و آن هستم، هر جا می‌روم صحبت از قیمت ماشین است و دلار و سکه و پراید چهل میلیون تومانی و حرص و حرص و حرص و آز و آز و آز و حسرت و حسرت و حسرت

بسیاری از صنعت‌گران کسب و کار خود را در عمل رها کرده‌اند و شده‌اند دلال خانه و مسکن و دلار و بی‌تردید وقتی کسب و کار این‌روزها بیش از هر روز به تمرکز و تلاش مضاعف احتیاج دارد، وقتی ذهن آقا و یا خانم مدیر فقط معطوف به پول آن هم از هر راهی است بی‌تردید کسب و کارش  آسیب می‌بیند و نمی‌تواند حقوق بدهد و مطالبات دیگران را پرداخت کند. بعد از مدتی حتی دیگر دیر چک پاس کردن و حقوق  ندادن و مطالبات دیگران را پرداخت نکردن می‌شود یکی از راه‌های تجارت. بدتر از آن فحش‌خوردن و دادشنیدن هم برایشان عادی می‌شود و چه فاجعه‌ای چه فاجعه‌ای است که حیثیت و آبروی خود را نیز برای پول بیشتر داشتن بفروشیم!

بسیاری از متمولین هستند که دلار و خانه و ماشین لوکس ندارند، این دلار و خانه و ماشین لوکس است که این افراد را دارند. وقتی تمام فکر و ذکرت شده باشد پول و مایملک دنیا، دیگر تو پول‌دار نیستی، این پول است که تو را دارد.

و بدبخت‌تر امثال من در قشر متوسط که ثروت آن‌چنانی نداشتند و ندارند و فقط غصه نداشتن را می‌خورند و در واقع بنده چیزی شده‌اند که حتی روی کاغذ هم صاحب آن نیستند.

اختیارمان را داده‌ایم به دست موجود بی‌فهم و بی‌شعوری به نام پول، برای همین است که شهرهایمان و خیابان‌هایمان این روزها هر روز زشت‌تر می‌شود. مگر غیر از این است که شهر انعکاس قلب ما و نمود بیرونی اندیشه‌های ماست؟ باغ‌ها و خانه‌های با حوض آبی و ماهی قرمز و شمعدانی را در هم کوبیدیم تا آپارتمان بسازیم و پول‌دارتر شویم و نمی‌دانستیم که این پول خون‌بهای زیبایی روح ماست.

خیابان‌ها از شدت وجود ماشین به حالت انفجار رسید‌ه‌است و تک تک سوار خودرو هستیم و از این‌که تنهاییمان را با کسی قسمت نکرده‌ایم لذت می‌بریم و و با سطح فاخری! که از فرهنگ رانندگی داریم گاه رد شدن یک گله گوسفند را به ذهن متبادر می‌سازد که می‌خواهد از دری کوچک رد شود و این‌گونه در تقاطع‌ها به دنبال زودتر رد شدن هستیم و زودتر رسیدن به خانه و محل کار برای پرسه زدن در کانال‌های بی‌محتوای تلگرامی و پوچستان مبتذل اینستاگرامی

ما زیبایی را برای پول به مسلخ برده‌ایم و برای همین رنگ خودروهایمان این روزها در سه رنگ خلاصه شده است. سفید و خاکستری و مشکی! همان گله خودرویی هم که خیابان‌هایمان را به انفجار رسانده است، به شدت بی‌روح و تک رنگ است و اثر زیادی از رنگ‌های شاد در آن به چشم نمی‌خورد، چرا که ما ترجیح می‌دهیم اگر روزی تصادف کردیم، کم‌ترین آسیب به ثروت ما برسد و مهم نیست که چگونه زیبایی و شادابی روح خود را فدای آن کرده‌ایم.

به سادگی آرامش خود را به پای نه حتی آسایش که تجمل‌گرایی و چشم و هم‌چشمی ذبح کرده‌ایم و فرقی نمی‌کند در مراسمی عروسی و یا عزا و یا دیگر روابط گروهی اجتماعی. همواره در تلاشیم که با پول و پول و پول خود و بودنمان را اثبات کنیم.

تعجبی ندارد که این روزها دیگر نه مثل سهراب و فروغ و شاملو داریم و نه آن‌چنان که باید به موسیقی فاخر اهمیت داده می‌شود. ما با کیهان کلهر و حسین علیزاده و استاد شجریان خود چه کرده‌ایم که ساز و صدایشان سال‌هاست در این سرزمین نجوا نمی‌کند؟

ملتی که با زیبایی‌ها قهر می‌کند، خشن می‌شود و اخلاق را خیلی راحت قربانی می‌کند. نمود مرگ اخلاق را آنگاه می‌توان در همه جا دید. از کارمند و مدیری که رشوه می‌گیرد، تا  تقلب در غذا و دارو و تجارتی که به نام پزشکی متدوال شده است.

برای پیشرفت‌های اجتماعی، اخلاقی و حتی اقتصادی باید زیبا شویم و راه زیبایی درک لذت‌های واقعی در زندگی است که با آزادی از قید پول‌پرستی به دست می‌آید. داروی امروز ما نوشیدن جرعه‌ای است که بی باده ما را مست کند. این روزها بیش از هر چیز به توسعه فرهنگ نیاز داریم.

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات؟

سهراب سپهری

معضلات اقتصادی و بحران‌های اخلاقی جامعه

چند سال پیش کتاب «خاطرات یک دختر جوان» را که خاطراتی بود از (آنِ‌فرانک) یک دختر یهودی در دوران جنگ جهانی دوم خواندم که بخش عمده‌ای از آن اختصاص داشت به رفتار اروپایی‌ها در آن دوران. خیانت، جعل، احتکار و … بسیاری از خصوصیات زشت آدمیان را می‌توان در بسیاری از این خاطرات خواند و با خود گفت این اروپایی‌های متمدن! چگونه می‌توانستند  چنین حرکات زشت غیر اخلاقی را مرتکب شوند؟! آن روزهای مطالعه کتاب به خود می‌بالیدم که در دوران جنگ عراق و ایران زیرساخت‌های اخلاقی جامعه تا حد بسیار زیادی محفوظ مانده بود.

چند روز پیش هم کتاب «هزار فرسنگ تا آزادی» را که خاطرات یک پناهنده کره‌شمالی بود خواندم. داستان‌هایی از دزدی و خیانت و حتی رفتار حیوانی که در سال‌های قحطی کره‌شمالی بین مردمان رواج داشته است و حکومت کره‌شمالی با آن اقتدار امنیتی مخوف نه احتمالن خواسته و نه توانسته است که به این فجایع اخلاقی رسیدگی کند و اندکی آن را بهبود دهد.

چندی پیش در یک مهمانی خانوادگی در ویلای خارج از شهر یکی از اقوام بودم که کلیه وسایل آن حتی کلید و پریز برق و … مورد سرقت واقع شده بود. از یک طرف موضوع سرقت‌های کوچه و بازار و مصرف مواد مخدر و … بود و از طرف دیگر صحبت از صاحبان برخی صنایع بزرگ و کوچک که حالا که اسم بحران اقتصادی و مشکلات ارزی آمده‌است، به این بهانه نه حقوق کارگران را پرداخت می‌کنند و نه مطالبات تامین‌کنندگان و پیمانکاران را می‌پردازند. بخش عمده‌ای از ثروت خود را در خارج از کشور سرمایه‌گذاری کرده‌اند و یکی دو نفر از فرزندان هم برای آماده کردن بساط اقامت و فرار در خارج از کشور هستند.

در حالی‌که از وضعیت اقتصادی و مایملک بالایی برخوردار هستند، خود را به بداحوالی زده‌اند و نه چک‌هایشان پاس می‌شود و نه وام‌هایشان باز پرداخت. این‌ها همان‌هایی هستند که گران‌ترین خودروهای خارجی را سوار می‌شوند و سفرهای خارجی آن‌ها قضا نمی‌شود و خانه‌های اشرافی‌شان هر روز رنگ و لعابی دیگر می‌گیرد.

نکته قابل توجه این است که در شرایط بحران اقتصادی فقط گرسنگی و فقر ناشی از آن منجر به بروز ناهنجاری‌های اخلاقی و اجتماعی نمی‌شود، بلکه طغیان ثروتمندان خطری به مراتب جدی‌تر برای کشور محسوب می‌شود.

بر خلاف چندسال پیش، با به وجود آمدن نسل نوکیسه‌ای که خود را صنعت‌گر و تولیدکننده می‌نامد، احساس می‌کنم که وضعیت اقتصادی موجود در کشور بیش از هر چیز زیرساخت‌های اخلاقی و اجتماعی را در معرض آسیب قرار داده است. این موضوعی است که مدیران جامعه باید خیلی جدی به آن نگاه آسیب‌شناسانه علت و معلولی داشته باشند و برای آن راه‌کارهای متناسب را اتخاذ کنند.

لابد اگر وضعیت اقتصادی بدتر شود، همین ثروت‌مندان کشتن مستقیم انسان‌های دیگر (و نه کشتن غیر مستقیم با واردات فرآورده‌های غذایی آلوده و بروز فشارهای روانی بر سایر اقشار که اکنون نیز رواج دارد) و فروش گوشت آن را برای کسب سود بیش‌تر مجاز می‌شمارند و سارقان کوچه و بازار هم زورگیری و آدم‌کشی را در دستور کار خود قرار می‌دهند.

 

روزگاری که همه کاسب هستند، هیچ کس کاسب نیست!

سال‌ها پیش وقتی به دوران کودکی  و اوان جوانی خود فکر می‌کنم کم و بیش چیزهایی از جامعه به یاد می‌آورم.

زمانی که پزشک، پزشک بود و به درمان بیماری فکر می‌کرد.

مهندس، مهندس بود و به فکر خلاقیت و یادگیری بود.

کارمند، کارمند بود  و به طور عمده می‌توانست با رعایت اصول صرفه‌جویی و پس‌انداز به خواسته‌های عرفی زندگی مانند خودرو و خانه دست پیدا کند.

معلم، گرچه توان اقتصادی درخوری نداشت، اما مورد احترام همه بود و خود نیز بیش از دیگران شان خود را حفظ می‌کرد.

معمار، تجلی زیبایی بود، در حریم اندیشه و خالق اثری که چشم را نوازش می‌داد و روح در خنکای اثری که او خلق کرده بود می‌توانست استراحت کند و لذت ببرد.

استاد دانشگاه، شأنی افزون داشت و ما در آن‌ سال‌ها استادان را موجوداتی ماورائی می‌دانستیم که اگر دست آن‌ها نان می‌دیدیم، تعجب می‌کردیم که مگر استاد نان‌هم می‌خورد؟

و اما کاسب حبیب خدا بود که به انصاف مشهور بود و دستگیری از نیازمندان و امانت داری و امین مردم محل. کاسبی اصولی داشت که بر صداقت، مروت و رعایت حال خلق بنا شده بود.

این روزها اما :

پزشک، برج‌ساز است، مهندس صراف. کارمند، طلافروش است و معلم، دلال خودرو! همه کاسب شده‌اند!

دردناک قضیه این‌جاست که این‌ها همه که کاسب شدند، فقط کاسب شدند؛ بی اخلاق کاسبی. نه حبیب خدا که لعین او و نه منصف که سودجو و نه راعی خلق که خون‌آشام و دروغ‌گو

همه کاسبی را یاد گرفته‌اند، اما نمی‌دانند که چیزی به نام اخلاق کاسبی هم وجود دارد. اعتبار هم وجود دارد. «تعهد به حرف هم» وجود دارد.

و کاسب! هیچ کس دیگر کاسب نیست!

این اما تمام فاجعه نیست!

پزشک، کاسب شده است، اما نه کاسب با اخلاق است دیگر و نه پزشک قسم خورده. بیمارش که می‌آید او را مانند واحد آپارتمانی می‌بیند که باید سودآور باشد. بیمار متاع کاسبی است دیگر و نه انسان!

مهندس، خلاقیت خود را به سودا گذاشته و اعتبارش را. یادگیری فراموش شده و خلاقیت جای خود را به چک کردن سایت‌های قیمت دلار و سکه داده است.

از این مهندس چه انتظاری وجود دارد به نام «تعهد» و «اخلاق»؟!

کارمند، رشوه می‌گیرد و پارتی‌بازی می‌کند. دیگر نه به منافع سازمان خود نگاه می‌کند و نه می‌داند چیزی به نام اخلاق وجود دارد.

آسمان‌خوارهایی که این‌روزها به نام معماری شهری به وجود آمده‌اند، جز پول نتیجه دغدغه‌ دیگری نیستند و این چنین است که شهرهایمان به شدت زشت شده‌اند.

حرف معلم دیگر آن زمزمه محبت نسیت  و او که برای آب کردن فلان خودرو صد دروغ گفته است، چگونه می‌تواند از صداقت و اخلاق و درستی برای دانش‌آموزش بگوید!

مدیریت بد اقتصادی، دست‌کاری‌های اجتماعی و آموزشی نا آگاهانه، رانت‌خواری و پارتی‌بازی و … مرزهای اجتماعی جامعه را که بر مبنای هویت افراد ایجاد شده بود از بین برده است.

در بدنه اخلاقی جامعه که ضامن سلامت و حفظ محیط زیست، زیبایی شناسی، علم و فناوری است رمق چندانی باقی نمانده‌است. این چنین است که اقتصاد نیز در سطح کلان خود دیگر نه بر اساس معادلات اقتصادی که بر مبنای حرکت سونامی نقدینگی حرکت می‌کند.

شاید نیازی به تکرار نباشد که بار دیگر بخواهم بگویم، می‌خواهم خودم باشم. این‌گونه احساس می‌کنم آداب آن چیزی که هستم را به‌تر از هر کار دیگری بلد هستم. شاید به‌تر و بیش‌تر بتوانم به زندگی اخلاقی که آن را دوست دارم، نزدیک شوم.

آفتاب سوزان کویر اقتصاد

ظهر داغ تیرماه ۷۶ در میدان صبح‌گاه پادگان صفر-یک تهران قدم آهسته می‌رفتیم. اسلحه ژ-۳ را با دو دست روبروی سینه گرفته بودیم و در هر قدم رژه باید پایمان را تفنگ می‌رسانیدیم.

هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود و من بعد از درس و دانشگاه و کار، حالا داشتم کاری را انجام می‌دادم که می‌توانست زجر آور باشد. اما تلاش می‌کردم برای کاری که انجام می‌دهم فلسفه‌ای بسازم و فلسفه‌ای ساختم از نظم و آمادگی جسمانی و این‌که اگر در سربازی از مو و لباس و مزایای اجتماعی به طور موقت محروم می‌شوم، واقعا وجود من در چه چیز دیگری می‌تواند تعریف شود. و چه کار لذت‌بخشی بود در آن گرمای هوا قدم آهسته رفتن… من می‌توانستم

هیچ وقت در زندگی پول اولویت اولم نبوده است. همواره برای هر کاری که انجام داده‌ام به دنبال فلسفه بوده‌ام و می‌دانم که اگر هر کاری برایم از مفهومش خارج شود برایم سخت طاقت فرسا می‌گردد. با همین استدلال زندگی آسوده کارمندی را رها کردم به زیر آفتاب سوزان کار و کسب آمدم.

کسب و کار در همه جای دنیا سخت است و سرشکستن دارد. غول تکنولوژی یاهو و نوکیا هم باشی، یا رقیب می‌تواند شکستت ‌دهد و یا با یک اشتباه در تصمیم‌گیری ممکن است نابود شوی. این ماهیت کسب و کار است.

اما واقعیت کشور من که نه (این کشور متعلق به دیگران است) ، کشوری که در آن زندگی می‌کنم با همه جای دنیا تفاوت دارد. برد و باخت در آن تابع قوانین شناخته شده دنیا نیست. تصمیم‌های اقتصادی اگر سالم باشد و حتی نخواهد منافع رانتی را تامین کند، بدون پشتوانه کارشناسی و به صورت مقطعی و احساسی گرفته می‌شوند. هیچ چیزی ثبات ندارد. موفقیت اقتصادی تابع زحمت و برنامه‌ریزی و تلاش و قرار داشتن در زنجیره ایجاد ارزش افزوده برای یک محصول و یا خدمت نیست.  تابع رانت است و دلالی و آنی که هیچ ارزش افزوده‌ای در جامعه ایجاد نمی‌کند، بیش‌ترین بهره‌برداری اقتصادی را از منافع اقتصادی کشور دارد. چند بار ذهن و دستم لرزید که من هم بروم با نقدینگی محدودی که دارم کمی دلار و سکه و … بخرم و بعد با خودم فکر کردم که ارزش مفهومی کار من در این شرایط چه خواهد بود و خیلی محکم به خودم تلنگر زدم که نمی‌خواهم پول‌دار شوم.

من مهندس، مدیر، کارآفرین، هر چه باشم، نه طلافروش هستم و نه صراف و نمایش‌گاه‌دار ماشین. واقعیت را بگویم اصلن هم دوست ندارم قیافه‌ام شبیه فلان آدم باشد که برای خرید و فروش روزی هزار تا دروغ بگوید، عیب خانه و ماشین و …را پنهان کند و سر این و آن کلاه بگذارد.

این تمام ماجرا نیست. بدبختی آن‌جاست که همه تبدیل شده‌اند به دلال، از پزشک و مهندس و صنعت‌گر و دانشگاهی گرفته تا مدیر و کارمند دولت و مردم کوچه و بازار. نبود امنیت اقتصادی باعث شده است که فقط و فقط به پول فکر کنیم و فاجعه این‌جاست که این پول دوستی هم آرامش روانی را گرفته است و هم پایه‌های اخلاقی جامعه را سست کرده است و مهم‌تر از همه ‌این‌که هویت اجتماعی همه مشاغل جامعه را به شدت به چالش کشیده است. فعالیت اقتصادی همه اصناف و مشاغل خلاصه شده است در خرید و فروش و فکر به املاک، سکه و ارز و خودرو و نمایشگاه.

البته موضوع ریشه در سال‌های دور دارد. آقایان وقتی که مدارک تحصیلی را نه به تلاش افراد بلکه به رابطه و پول و زد و بند می‌فروختند، در حال کاشت این بذر هرز در جامعه بودند. از مهندسی که بدون زحمت مدرک می‌گیرد، بدون زحمت و سواد سمت می‌گیرد، بدون لیاقت حقوق بالا می‌گیرد و برای زیرمجموعه‌اش تصمیم می‌گیرد و هزینه تصمیمش را هم نمی‌پردازد،  می‌توان انتظار داشت به راحتی دلال هم شود برایش فرقی نمی‌کند؛ مگر انسان چیزی غیر تلاش خود است و اگر تلاشی نداشته باشد، “هیچ” است و این “هیچ” چون درون مایه‌ای ندارد هر لحظه می‌تواند به شکلی درآید. که بازهم هیچ باشد.
اما در مورد سایرین و باسوادها هم باید قبول کنیم که بسیاری از آن‌ها در مقابل حوادث اطراف آسیب‌پذیر هستند. مهندس با سوادی که نمی‌تواند حداقل‌های زندگی خود را تامین کند و می‌بیند که با مهندس بودنش به جایی نمی‌رسد، روزی تصمیم می‌گیرد که هویت خود را کنار بگذارد و دیگر نان و هویت نخورد و برود آن‌جایی که پول راحت‌تر و سریع‌تر به دست می آید.

آیا از پزشک و مهندسی که بیش از کارش، بیش از درمان بیش از خلاقیت، بیش از رسالتی که به دوش او قرار داده شده و پذیرفته به پول و سکه و دلار می‌اندیشد چیزی باقی مانده است؟ و برای فردی مثل من که می‌خواهد در این فضا تنفس کند، آیا راهی برای نفس سالم کشیدن مانده است؟

در این وانفسای بی‌تدبیری، برایم نفس کشیدن سخت شده است اما از هویت خود دست نخواهم کشید. به دلیل پول دروغ نخواهم گفت، رشوه نخواهم داد و زد و بند نخواهم کرد. دلال نخواه شد. بازهم فکر می‌کنم که چطور می‌توانم با فعالیتی که دارم خودم باشم. می‌دانم سخت است. اما شدنی است. من در این آفتاب سوزان اقتصاد فسلفه زیستن خود را نمی‌فروشم.

چرا نمی‌توانید از ابزارهای مدیریت عملکرد استفاده کنید؟ (قسمت اول)

این مطلب را در وبلاگ بهتایم نوشتم، دیدم مدت‌هاست که چیزی ننوشته‌ام این‌جا، گفتم خالی از فایده نیست که این‌جا هم منتشر شود.

یک روز آخر هفته در محل کار و یا منزل نشسته‌ایم و خسته از کارهای روزانه یک کانال تلگرام را باز می‌کنیم و یا رادیو و یا تلویزیون از عوارض چاقی می‌گوید. نگاهی به شکم ورقلمبیده خود می‌کنیم و آن‌طرف‌تر یاد آزمایش چربی و قند و این‌که باید وزن ما کم شود. تصمیم می‌گیریم که از شنبه ورزش را در برنامه روزانه خود قرار دهیم و رژیم بگیریم و سالم تغذیه کنیم.

این شنبه فقط برای تعداد معدودی از افراد فرا می‌رسد!

برخی دیگر شال و کلاه می‌کنند و لباس و کفش ورزشی، عصا، عینک و … می‌خرند و تصمیم خود را اجرا می‌کنند و پایان ورزش سخن‌ها در مزایای آن می‌گویند و تصمیم می‌گیرند که آن را به هر شکل ممکن ادامه دهند.

این افراد نیز پس از یکی دو جلسه ورزش آن را رها می‌کنند و چند سال بعد تنها تغییری که کار آن‌ها دارد این است که لباس‌های آن‌ها دیگر تنشان نمی‌رود و مجبور هستند که آن را عوض کنند!

سال‌ها بعد، بسیاری از این افراد هزینه‌های زیادی بابت درمانی خواهند پرداخت که هیچ‌گاه به نتیجه ایده‌آل نمی‌رسد و دردهایی خواهند کشید که هیچ‌گاه بهبود نمی‌یابد.

داستانی که گفته شد نه تنها در مورد افراد که در مورد سازمان‌ها نیز کاربرد زیادی دارد. واقعیت این است که تعداد زیادی از سازمان‌های ما چاق و بی‌تحرک هستند و این بی‌تحرکی حسابی اسباب دردسرشان شده است. اگر بخواهیم به بخش دولتی و خصولتی نگاه کنیم، که کار از اضافه وزن گذشته و به چاقی مفرط رسیده است. بسیاری از این سازمان‌ها فقط با تنفس مصنوعی و پول نفت زندگی می‌کنند و  بیش‌تر شبیه یک سفره هستند تا یک سازمان!

وقتی که از مدیریت پروژه، ثبت و گزارش و مدیریت عمل‌کرد صحبت می‌کنیم، درست مانند زمانی است که تصمیم گرفته‌ایم روی فرم بیاییم و با اختصاص بخشی از زمان روزانه خود به ورزش، چربی‌های اضافی (بخوانید اتلاف وقت سازمان) را آب کنیم.

تا این‌جا خیلی همه چیز خیلی خوب است. اما واقعیت این است که ورزش کردن سخت است و بدن هم‌واره در مقابل آن مقاومت می‌کند. این مقاومت برای تصمیم‌گیرندگان حتی پیش از شروع کار بیش‌تر است و برای اجرا کنندگان (بدنه سازمان) در هنگام اجرا.

مهم‌ترین موانع برای کاهش وزن و ایجاد تحرک (سازمانی) را موارد زیر می‌دانم:

  • مقاومت ذهنی برای شروع

درست است که ما همیشه به کاهش وزن و ورزش در ذهن خود علاقه داریم، اما همیشه یک چیزی هست که اجازه نمی‌دهد شروع کنیم. ما در ناخودآگاه ذهن خود به سختی‌های پیش رو فکر می‌کنیم، اما بهانه‌های به‌تری برای نپرداختن به ورزش برای خود می‌یابیم.

این جمعه باید ماشین را ببرم تعمیرگاه، فلان کار در خانه باید انجام شود و … همیشه لیستی از کارهای پر تاخیر و مانده بر زمین داریم که حالا به بهانه ورزش نکردن می‌خواهیم آن‌ها را انجام دهیم! انصافن برای وجدان درد چیزهای خوبی هستند و وقتی هم که زمان را به آن‌ها اختصاص داده‌ایم، احساس خوبی داریم که روز خود را بطالت نگذرانده‌ایم.  البته وقتی که موضوع ورزش و تحرک  به تدریج فراموش شد، آن کارهای زمین مانده هم دوباره باقی می‌مانند و ….

  • مقاومت برای اجرا

ورزش سخت است و درد دارد.. سلول سلول بدن (بخوانید تک تک افراد سازمان) در مقابل آن مقاومت می‌کنند. سلول‌های چربی (بخوانید افراد عاطل و باطل سازمان) نابودی خود را در اجرای ورزش می‌‌دانند و در برابر از بین رفتن مقاومت می‌کنند. سرگیجه و سیاهی چشم در هنگام ورزش و بدن درد بعد از آن!

کنار گذاشتن تنبلی سخت است

پس چه باید کرد؟

تغییر، نیازمند آگاهی، اراده و تداوم و مدارا است. آگاهی فعال و تذکر دهنده هر روز، قصد و اراده‌ای که همواره ثابت باشد و بخواهد و مدارا با عوامل مقاومت ضمن تداوم حرکت خود. خیلی شعاری شد. اجازه بدهید کمی واقعی‌تر صحبت کنیم.

آگاهی: اگر پنجاه‌هزار تومان پول امروز روی میز شما باشد و فردا نباشد، تا موضوع مشخص نشود که این پول را چه کسی برداشته و چرا برده و … ول‌کن ماجرا نیستید. اما این پول کم و بیش همان هزینه‌ای است که روزانه در سازمان خود برای یک نفر می‌پردازید، بدون آن‌که بدانید ما به ازای آن به طور دقیق چه بوده است! درست است که ما به ظاهر یک سری فعالیت می‌بینیم اما بدون یک نظام اندازه‌گیری عمل‌کرد این احساس ما است که عمل‌کرد افراد را برای ما توضیح می‌دهد و نه واقعیت موضوع٫ این‌جا وجود برخی از ضعف‌های شخصیتی در افراد و البته در خود ما باعث می‌شود که احساس خود را گاهی با رفتارهایی مانند تملق و خبرچینی و یا حتی شوآف‌ها  به‌تر تعریف کنیم که خود باعث بروز یک‌سری بیماری سازمانی دیگر شود.

اراده و تداوم: دیگر نمی‌توانم را در ورزش بسیار دیده‌ام. برای خود من مثل یک پتک می‌ماند که تمام انگیزه‌هایم را از بین می‌برد. نکته و لحظه ظریفی وجود دارد که به خود بگوییم دیگر نمی‌توانم یا این‌که بگوییم، باشد کمی استراحت می‌کنم و دوباره شروع می‌کنم. برداشت خود را از یک لحظه باید تعریف کنیم. دیگر نمی‌شود یا این‌که فکر می‌کنیم که راه به‌تری برای ادامه کار پیدا می‌کنیم، فرق دارد. تداوم هم‌واره با چینش اهداف کوتاه مدت، کوچک و برداشتن قدم‌های کوچک و پشت سر هم به دست می‌آید. اگر روز اول بدانید که می‌خواهید ۳۰ کیلو از وزن خود را کم‌کنید، بعید است که در شروع مشکل نداشته باشید. اما هدف خود را باید این قرار دهید که این هفته می‌خواهم یک کیلو وزن کم کنم. در مورد تغییرات سازمانی نیز موضوع به طور کامل مشابه است. اگر می‌خواهید نظام گزارش‌کار داشته باشید، از روز اول به این نپردازید که چرا ساعات کار و بهره‌وری پر مشکل است و این‌کار در زمان غیر استاندارد انجام شده است. ابتدا افراد را عادت دهید که خود در مقابل خود در پایان روز پاسخ‌گو باشند. افراد در ابتدا برای انجام این کار هم مشکل دارند و به خود (به خاطر کارکردن)، شما و احیانن بستگان شما فحش خواهند داد و فرض را بر این می‌گذارند که تنها هدف شما از انجام این کار سود بیش‌تر شما است. طول خواهد کشید که متوجه شوند وجود یک نظام کنترل عمل‌کرد ابتدا پاسخ‌گو کردن فرد نسبت به خود است.

مدارا: چه‌قدر این کلمه را دوست دارم و چه‌قدر پر معنی است. آگاهی زمانی به انتهای معنی خود می‌رسد که بدانیم بسیاری از رفتارهای دیگران در اثر ندانستن و غفلت است. همه ما چیزهایی در وجودمان داریم که خوب نیستند و همواره وقتی آن را بروز می‌دهیم که نسبت به خود ناآگاه و غافل هستیم. آگاهی یعنی درک غفلت دیگران و مدارا یعنی پذیرش آن به منظور ایجاد خودآگاهی در دیگران و البته معتقد هستم که سخت‌ترین کار در دنیا فهماندن چیزی به افراد است که تصمیم گرفته‌اند آن را نفهمند. اما ما که می‌فهمیم و یا بهتر بگویم، قرار است که بفهمیم. اگر بخواهیم چیزی را بفهمیم بسیار مهم است که در مقابل نفهمیدن و “نخواستن فهمیدن” دیگران مدارا کنیم. شاید گام ابتدایی در توسعه مشارکت افراد ایجاد انگیزه‌های ملموس (اعم از مادی و غیرمادی) باشد. البته که این موضوع همیشه به نتیجه نمی‌رسد. اگر قرار بود همه چیز در جامعه بر اساس فهم متقابل و اشتراک منافع پیش برود (که همیشه دوست داشته‌ام این‌گونه باشد) دیگر نیازی به تنبیه و مکانیزم‌هایی این‌چنین نبود. بنابراین با بسط مفهوم “مدارا” باید گفت که اعمال قانون و به کار بردن “به اندازه” مکانیزم‌های تنبیهی و جریمه و … می‌تواند با اندکی اغماض در زیرمجموعه “مدارا” قرار گیرد.

لذت رسیدن، لذت در بالای کوه شهر را زیر پا داشتن و نسیم رضایت بر گونه‌های اراده‌ را درک کردن همواره زمانی به دست می‌آید که سختی بالا آمدن را به جان خریده باشیم. آگاهی نتیجه درد و تحمل سختی است!

 

گوشه‌هایی از شانزده سال تجربه – داستان بهتایم

اسفند ماه سال ۸۰ یعنی زمانی که بهساد هنوز به دنیا نیامده بود ما سه شریک یک تصمیم کلیدی گرفتیم که تاکنون نیز در بهساد جاری است. قرار گذاشتیم هر کسی متناسب با کاری که انجام می‌دهد حقوق بگیرد و نه کسی حق غر زدن دارد که چرا من بیش از دیگران کار می‌کنم (چون متناسب با کارش حقوق می‌گرفت) و نه کسی حق دارد بگوید چرا دیگران بیش از من دریافتی دارند (لاجرم به همان دلیل). در بهساد آن روز سه نوع کار تعریف شده بود. (اجرایی: مانند خرید و نظافت و …) که ساعتی ۱۰۰۰ تومان تعیین ارزش شده بود، اداری (کارهای ثبت، حسابداری، مراجعه به ادارات و …) که ساعتی ۱۲۰۰ تومان بود و تحلیل سیستم و برنامه‌نویسی که اگر اشتباه نکنم ساعتی ۱۵۰۰ تومان ارزش داشت. در پایان هر ماه همه فایل‌های Excel کارهای خود را ارائه می‌کردیم و تعیین حقوق می‌شد. البته فراموشی گزارش کار و  حذف بخشی از حقوق هم از مقتضیات کار بود.

تا چند سال که تعداد همکاران بیشتر شده بود ارائه گزارش کار به همین منوال ادامه داشت. با این تفاوت که برای هر یک از افراد یک حقوق ساعتی جدا در نظر گرفته شده بود. یادم هست که دوستی تازه به بهساد آمده بود و در ستون مقابل ساعت کار خود معادل ریالی آن را هم به صورت اتوماتیک حساب می‌کرد و یک سلول جمع ریال هم آخر صفحه Excel داشت که تا امروز چه‌قدر دهل زده است! و از آن‌جا که در بهساد اگر کسی به پول قبل از کار فکر کند نمی‌تواند با محیط خود را تطبیق دهد، خیلی زود از جمع ما جدا شد.

با زیاد شدن! تعداد نفرات کار محاسبه گزارش‌کارها (تایم‌شیت‌ها) کمی برایم سخت شده بود. برای همین وقتی قصد داشتم برنامه‌نویسی ASP.NET را یاد بگیرم، نوشتن یک برنامه گزارش‌کار را شروع کردم. پنج روز تعطیلی عید سال ۸۳ به بهساد آمدم و اولین سیستم تایم‌شیت بهساد را بسیار ابتدایی نوشتم! تقویم میلادی و استفاده از Post Back (یکی از ابتدایی ترین روش‌ها) برای همه رویدادهای سیستم، حتی پرسیدن اطمینان از حذف یک رکورد از اطلاعات!! با این حال مهلت ارائه گزارش‌کار از یک ماه به سه روز کاهش یافت و چند کنترل برای هم‌زمان نبودن فعالیت‌ها هم اضافه شده بود. اطلاعات پایه و دسترسی‌ها و کاربرها همه در دیتابیس به صورت مستقیم وارد می‌شد و گزارش‌گیری از سیستم هم مختص خودم بود که با مراجعه به دیتابیس و با نوشتن کوئری‌های مختلف از سیستم گزارش می‌گرفتم و همیشه یکی از دغدغه‌هایم تبدیل تاریخ میلادی به شمسی و محاسبه مجموع کارکرد همکاران در یک ماه بود که به طور معمول  به دلیل بازیگوشی ذاتی من بی‌اشتباه هم نبود.

سال ۸۶ همان سیستم را با تقویم فارسی و مکانیزم اعتبارسنجی مایکروسافت یکی از دوستان برنامه‌نویس بازنویسی کرد و از سال ۸۷ با توجه به نیاز به مدیریت پروژه و برنامه‌ریزی به مایکروسافت پروجکت و سیستم گزارش کار سخت و کاربر آزار آن مهاجرت کردیم.

در کنار تغییرات تکنولوژیک فرآیند گزارش کار ما  از سه روز یک‌بار به هر روز تغییر کرد و در تمام این مدت این سیستم بر مبنای اعتماد به همکاران قرار داشته‌است. البته مشکلاتی نیز در این زمینه پیشترها داشتیم که به مرور زمان حل شده‌اند.

سال ۹۴ که یکی از همکاران بهساد که بنا به ضرورت‌های شخصی مدتی از بهساد جدا شده بود و کسب و کار شخصی غیر فناوری اطلاعات راه انداخته بود، دوباره به بهساد بازگشت و نکته جالب این‌که او پیش از رفتن از بهساد از مخالفان جدی سیستم تایم‌شیت بود و بعد خود در کسب و کارش تایم شیت در اکسل را به کار گرفته بود و  بعد از بازگشت  به ضرورت وجود سیستم‌های گزارش کار در هر کسب و کاری اشاره کرد. (این درست است که توجه به نتیجه اهمیت زیادی دارد و شاید برخی اعتقاد دارند که باید نحوه انجام دادن کار در مقایسه با نتیجه آن اهمیتی ندارد، اما واقعیت این است که توجه به فرآیند انجام کار  و چگونگی آن می‌تواند از بروز و یا پیشرفت بسیاری از خطاها و اشتباهات جلوگیری کند. نظام‌های مدیریت کیفیت جامع، همواره توجه به کیفیت را از لحظه پیدایش محصول در نظر گرفته‌اند و  نه نقطه نهایی آن. تولید کنندگان بزرگ جهانی مانند تویوتا به طور عمده بازرسی کیفیت در نقطه نهایی تولید محصول را  به طور کامل حذف کرده‌اند و کنترل حین فرآیند را جایگزین آن کرده‌اند.)

هم با پیشنهاد او بود که بهساد تصمیم گرفت سیستم مدیریت پروژه و کنترل عملکرد خود را به صورت تجاری به بازار عرضه نماید. از آن‌جا که همه چیز در به‌ساد با «بِه» شروع می‌شود به پیشنهاد یکی دیگر از همکاران نام  این محصول را  «به‌تایم» و برای سادگی در نوشتن  همان «بهتایم» انتخاب کردیم و لاجرم در پاییز ۹۵ نوشتن بهتایم را شروع کردیم و در زمستان ۹۶ آن را به بازار عرضه کردیم.

شاید در نگاه اول بهتایم یک نرم‌افزار با کارکردهای معدود به نظر برسد. اما هم از منظر شخصی برای من و هم از نظر مدیریت کسب و کار بهتایم یک کار فوق‌العاده است. چرا؟

  • بی تعارف من عاشق بهتایم هستم. هر چند می دانم که این دوست داشتنیِ من بی نقص نیست. (از خواص عاشق شدن در دهه چهل زندگی!). من جک ولش و ماتسوشیتا و یا نمونه‌های وطنی آن نیستم که کسب  و کار چند میلیارد دلاری داشته باشم و حالا که به نحوی سلبریتی تجاری شده‌ام بیایم کتاب بنویسم و بگویم چگونه شرکت‌داری کردم و چه نتایجی گرفتم. بهساد هنوز هم یک کسب و کار کوچک با مشخصات خاص خود است. اما واقعیت این است که بهتایم نتیجه قدیمی‌ترین تجربه مدیریتی بهساد است که حالا خود را به جامعه کسب و کار کشور عرضه می‌کند. این احساس شعفی که من با بهتایم دارم برای این است که می‌گویم این تجربه ماست که استفاده کردیم، صیقل یافت و حالا شکل یک محصول قابل عرضه پیدا کرده است و در هر گوشه و هر خط ِ برنامه‌ای که نوشتیم، خاطره‌ و تجربه و داستانی نهفته است و به قول  شازده کوچولو “ارزش  گل تو به اندازه عمری است که به پایش گذاشته‌ای” و ما برای بهتایم یک عمر شانزده‌ساله صرف کرده‌ایم. بهتایم بخشی از بهساد است که نماد بیرونی پیدا کرده و برای ما دوست داشتنی است.
  • دوستانی که نوشته‌های من را دنبال می‌کنند می‌دانند که این اواخر بسیار از خستگی گفته‌ام. از آزردگی به خصوص از مشتریان دولتی و خصولتی و نهادهای عمومی مانند امور مالیاتی و تامین اجتماعی و …
    خسته شده‌ام از رشوه‌خواری و فساد اداری نهادینه شده در جامعه که اگر رشوه ندهی سخت آزارت دهند و اگر بخواهی رشوه بدهی با چالش قضاوت در مورد خودت به عنوان یک آدم بد روبرو شوی.

واقعیت کسب و کار در ایران این است که کسب روزی حلال دیگر نه جهاد در راه خدا که فی‌الواقع! خود شهادت محسوب می‌شود. مدت‌ها بود که حتی قرارداد جدید و مشتری جدید و درآمد جدید خوش‌حالم نمی‌کرد. با عقد یک قرارداد جدید می‌دانستم که دوباره به استقبال همان مشکلات اداری و رنجِ گرفتن مطالبات خواهم رفت. شب شراب نیرزد به بامداد خمار!  (البته این خاصیت را داشت که دیگر نه در جلسات فروش محصول اضطراب نخریدن مشتری را داشته باشم و نه این‌که بخواهم به خاطر مُشتی ریال دروغ بگویم.) با آمدن بهتایم حالا مشتریان ما افرادی هستند که بیش‌تر به دنبال کار کردن هستند و نتیجه گرفتن. بسیاری از آن‌ها افرادی هستند در شرکت‌هایی مانند بهساد که من آن‌ها را می‌فهمم، دردشان را چشیده‌ام و این‌گونه به مشتریان بیش‌تر نزدیک هستم.

  • بهتایم برای من یک دنیای تازه است. دنیایی پر از چیزهای جدید و پر از یادگیری. بازار و بازاریابی آن سخت است. اما قاعده‌ دارد. باید بخوانی و بخوانی و یاد بگیری تا موفق شوی. بهتایم برای ما یک دلیل خوب برای یادگرفتن است.
  • همواره با تقلید در شرکت‌داری مخالف بوده‌ام. اوایل این مخالفت خیلی شدید بود و البته به دلیل تبعیت نکردن از آن‌چه رواج داشته‌است گاه زیان‌های سنگینی داده‌ام. اما این خصوصیت بی‌تقلیدی در بهتایم نیز وجود دارد. بهتایم را از روی چیزی مانند ترلو یا مایکروسافت پروجکت و … ننوشتیم. بهتایم طراحی خودمان است.
  • تغییراتی که بهتایم ایجاد می‌کند محسوس و قابل لمس است. یک نظم مدیریتی که البته در ابتدا شاید با مقاومت کارکنان (و شاید مقاومت ذهنی مدیران که با خود بگویند کارکنان زیر بار این نمی‌روند!) روبرو شود. اما پس از سه روز با مشاهده داشبورد مدیریتی بهتایم و وقتی که واقعیت‌های کسب و کار به شکل نمودار خود را نشان می‌دهند (داشبورد ما توسعه زیادی پیش رو دارد) تفکرات مدیریتی به ذهن هجوم می‌آورند. مهم‌ترین بهبودی که بهتایم با خود دارد زمانی است که یک فرد می‌خواهد گزارش کار روزانه خود را بنویسد و با خود می‌گوید که واقعن امروز را چه کرده‌ام و شاید در پایان روز اول گزارش‌کار حتی کمی خلاف واقع بنویسد اما فردا وقتی می‌خواهد وقت خود را به بطالت بگذراند یادش می‌آید که در پایان روز باید گزارش کار بنویسد و باید حرفی برای گفتن داشته باشد و حالا به فرض هم بخواهد خلاف واقع بنویسد، آن‌وقت باید (ابتدا به خود) پاسخ دهد که این همه وقت گذاشتن به چه نتیجه‌ای رسید. این رسیدگی به حساب خود قبل از آن‌که دیگران به حسابت رسیدگی کنند باعث افزایش بهره‌وری بر اساس مکانیزم‌های فکری و درونی می‌شود.
  • همیشه وقتی از بهتایم صحبت می‌کنیم، بیش‌تر موضوع مدیریت عمل‌کرد به ذهن متبادر می‌شود. اما بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه نیز هست که می‌توان با آن فعالیت‌های سازمان را در سطح پروژه / مشتری/ قرارداد مدیریت کرد. مدیریت پروژه‌ای که نه دنگ و فنگ و دست و پاگیری ابزاری مانند مایکروسافت پروجکت و پریماورا را دارد که به طور عملی باعث شکست مدیریت پروژه در سازمان می‌شوند و نه به اندازه برخی ابزار دیگر شل و ول و بی قید و بند است و هر چیزی را می‌توان بدون کنترل در آن وارد و یا حذف کرد. بهتایم یک مدیریت پروژه به اندازه است.
  • بسیاری از اوقات در جلسه با مشتریانم با جملاتی از جنس “گذاشتن یک دکمه که کاری ندارد” و یا این‌که “مگر چه‌قدر کار کرده‌اید؟!” روبرو بوده‌ام. به عنوان نمونه یکی از مشتریان در انعقاد قرارداد پشتیبانی ادعا می‌کرد که هر سال نسبت به سال گذشته کار شما کم‌تر می‌شود. یک‌بار یک خروجی ۱۲۰۰ ساعته ریز تمام فعالیت‌هایی را که انجام داده بودیم برایشان ارسال کردم و دیگر آن حرف تکرار نشد. به بهتایم کلی‌گویی‌های کارفرما و حتی کلی‌گویی‌های درون سازمان به پایان می‌رسد. روی عدد و رقم می‌توان حرف زد. یکی از خوبی‌های به کارگیری بهتایم این است که ۹۰ درصد راه محاسبه قیمت تمام شده در پروژه‌هایی که بخش عمده هزینه آن‌ها منابع انسانی می‌باشد را طی می‌کند. این آگاهی ما نسبت به واقعیت سازمان است که باعث می‌شود نه بر اساس احساس که بر مبنای تمام واقعیت‌ها تصمیم بگیریم.

هر چند که قصد نداشتم یک نوشته تبلیغاتی برای بهتایم بنویسم و هدف بیان حس درون و حس و حال موفق شدن بود.  اما شاید این نوشته کمی رنگ و بوی تبلیغاتی هم پیدا کرد. حالا که این‌طور است من هم از این رنگ و بو استفاده می‌کنم و از شما می‌خواهم بهتایم را به رایگان امتحان کنید. اگر دوست داشتید از آن استفاده کنید و از مزایای آن باهم بهره‌مند می‌شویم  و  اگر دوست نداشتید نظرهای خود را به ما بگویید. با شوقی که داریم مطمئن باشید در به‌کارگیری بهتایم همه جوره در کنار شما هستیم.

شانزده سالگی بهساد

بیست و یکم فروردین امسال، بهساد شانزده ساله شد. خیلی  دوست داشتم و دوست دارم که به خصوص یک نوشته تحلیلی در مورد پنج سال گذشته بهساد بنویسم. شاید در چند وقت آینده آن را ابتدا برای خودم بنویسم و بعد تا آن‌جا که بتوانم آن را منتشر کنم. با وجود شرایط بد اقتصادی در کشور، بهساد در پنج سال گذشته فشار بسیار زیادی را متحمل شد و پخته‌تر و با تجربه‌تر و با طمانینه بیشتری مورد اطمینان بسیاری از مشتریان ارزشمند خود واقع شد و گاه با اشتباهات خود مشتریانی را از دست داد و یا بازی را به رقبا واگذار کرد. داستان  ۱۱ سال اول بهساد را در مطلبی به همین عنوان نوشته‌ام که خواندنی است و البته قصد دارم به همان سیاق داستان ۵ سال بعد از آن ۱۱ سال را هم بنویسم. اما به طور خلاصه در این پنج سال:

  • بیش‌ترین اشتباه‌ها و در نتیجه تجربیات را در حوزه بازاریابی داشتیم. حداقل در مورد بهساد و شرکت‌هایی از این دست که با مشتری خاص روبرو هستند، اکنون به این نتیجه رسیده‌ام که بازاریابی نمی‌تواند فعالیتی باشد که محتوای آن از بیرون سازمان ایجاد شود. نمی‌توان با استخدام مدیر و یا کارشناس بازاریابی از بیرون سازمان انتظار معجزه داشت. بسیاری از مشتریان این روزها به تک تک کلماتی که برای ارائه محصول می‌گوییم فکر می‌کنند و آن را مورد ارزیابی قرار می‌دهند. مدیر و کارشناس بازاریابی به خصوص اگر از جنس تولید و در کنار تولید نباشد، نمی‌تواند کلماتی را بگوید که عمق و تجربه کسب و کار را منتقل کند.
  • بر خلاف پنج سال دوم بهساد (۸۶-۹۱)، پنج سال سوم بهساد، از نظر مدیریت منابع انسانی نمره قابل قبولی می‌گیرد. البته که اشتباه‌های قابل توجهی نیز داشتم، اما افزایش قابل توجه میانگین سابقه کار همکاران من در این پنج سال، نشانه خوبی از آرامش بیش‌تر و اطمینان به محیط کار بوده است. البته مصاحبه‌های ما سخت‌گیرانه‌تر شده و به خصوص از نظر شخصیتی و اخلاقی وسواس بیش‌تری به خرج می‌دهیم. برای این‌که دچار مشکل منابع انسانی نشویم، باید دقت کرد و دقت کرد و دقت کرد که این افراد جذب سازمان نشوند:

-افرادی که اهل غیبت کردن و دو به هم زنی هستند

-افرادی که به سادگی دروغ می‌گویند

-افرادی که اهل مطالعه و یادگیری نیستند. خواندن و مطالعه به آدم ثابت می‌کند که همواره ندانسته‌های او بیش از دانسته‌هایش است و این چنین فردی کم‌تر با غرور سر و کار دارد.

-افراد رند و طرف خودکش!

-افراد چاپلوس و متملق

-افرادی که تنها ارزش زندگی آن‌ها و خدای آن‌ها پول است.

اعتراف می‌کنم این افراد به هیچ وجه قابل اصلاح نیستند و به خصوص در مصاحبه هر گاه در مقابل یکی از این معیارها گذشت کردم (به خصوص در مورد دروغ‌گویی) بعدها با تبعات سنگین‌تری در مورد آن روبرو شدم. این روزها با شرایطی که در جامعه و گسترش بی‌اخلاقی‌های آن وجود دارد، بهساد با وجود همکاران بسیار خوبم در حکم یک جزیره را برایم دارد که با وجود همه توفان‌ها و شرایط بد محیطی در آن احساس امنیت و آرامش می‌کنم.

  • تغییر مدل کسب و کار: با یک حرکت تدریجی فاصله خود را از انجام پروژه‌های سفارشی زیاد کردیم (هنوز هم گاهی آلوده می‌شویم) و به فروش محصول روی آوردیم و حالا در کنار فروش محصولات نرم‌افزاری مدل ارائه نرم‌افزار به عنوان خدمت (SaaS) یا همان Software as a Service را شروع کرده‌ایم. بهتایم (تایم شیت و مدیریت پروژه ابری) نتیجه این تغییر رویه است. این کار مستلزم تغییر نگرش ما به بازار و به خصوص تغییر نگرش ما به مشتری بوده است و خواهد بود. حداقل در شرایط امروزه بازار، به خصوص در حوزه‌های پر چالش B2B اتکا به مدل سنتی تولید و فروش نرم‌افزار به تنهایی پاسخ‌گویی الزامات رشد و توسعه شرکت نمی‌باشد.

قصد دارم در آینده نزدیک داستان این پنج سال را به‌تر بنویسم. تنها مشکلم روایت از نامردی‌ها و نامردمی‌هایی است که بر بهساد و من روا شد. چطور می‌توان گفت و چطور می‌توان نگفت.

 

مصاحبه دانشجویی

سال ۱۳۷۴ من اولین دبیر و جزء موسسین انجمن علمی دانشکده صنایع در صنعتی اصفهان بودم. مسابقه علمی  و گاه غیر علمی برگزار می‌کردیم، برنامه بازدید از کارخانجات و سفرهای علمی در شهرهای مختلف می‌گذاشتیم و فضای به شدت بسته و فقط آموزشی خیلی سخت آن دوران را تبدیل کردیم به یک فضای با نشاط و پر انگیزه.

دکتر حسین کمره‌ای که بعد از ۲۲ سال از آمریکا برگشته بود، بزرگ‌ترین حامی و مشوق ما بود و منبع مثبت از انرژی محسوب می‌شد. مهم‌ترین کار او شکستن دیوارهایی ذهنی در میان دانشجویان و اعضای هیات علمی بود و مذاکره برای به ثمر نشاندن ایده‌های ما. هنوز آن انرژی و انگیزه و شور ایشان برایم ستودنی است و برای ایشان بهترین آرزوها را دارم.

آن زمان انجمن علمی ما را پس از سه ترم فعالیت به دلیل فعالیت دختر و پسر  در کنار هم و این که واقعا کار کرده بودیم و در فضای دانشکده و دانشگاه تغییر ایجاد کرده بودیم، تعطیل کردند. ما اولین پسرها و دخترهایی بودیم که در دانشکده به یکدیگر سلام می‌دادیم! و مدیریت وقت دانشگاه این موضوع را بر نتابید. (با پارامترهای امروز احمقانه به نظر می‌رسد!).  دکتر کمره‌ای بعد از چند ترم به آمریکا بازگشت و ما هم با جدا شدن از دانشگاه به روزمرگی آلوده شدیم!

برای همین همیشه از بودن در جمع‌های دانشجویی لذت می‌برم  و همراهی با این جمع‌ها به نحوی برایم تجدید آن فضایی است که بی هیچ چشم‌داشتی برای این که یاد بگیریم و تغییر ایجاد کنیم به صورت شبانه‌روزی کار می‌کردیم.

چندی پیش دوستان انجام علمی دانشجویی گروه کامپیوتر دانشگاه اراک با من مصاحبه‌ای دو سه ساعته داشتند که خلاصه‌اش شد این متن. به آن‌ها قول داده بودم تا پیش از انتشار آن‌ها، من نیز آن را منتشر نکنم و به صورت طبیعی بعد از انتشار آن‌ها من نیز آن را اینجا با اندکی تغییرات می‌آورم:

  • سلام آقای آواژ.از طرف گاهنامه گیکولوژی مزاحم وقتتون میشم.لطفا تعریف کنید چطور یک کارآفرین و مدیر عامل شرکت بهساد شدید؟

من ورودی سال ۱۳۷۰ دانشگاه صنعتی اصفهان بودم. رشته مهندسی صنایع گرایش تولید صنعتی. یک ترم هم MBA خواندم.انصراف دادم.

  • همان دانشگاه؟

نه.دریک دانشگاه مالزیایی که با دانشگاه شریف دوره مشترک برگزار کرده ‌بودند. برای انصرافم دلایل خاصی داشتم. چون احساس می‌کردم که آن دوره چیزی را که می‌خواهم به من آموزش نمی‌دهد. در هنگام کنکور، علیرغم رتبه‌ی خوب، نتوانستم در رشته کامپیوتر قبول شوم و مشغول به تحصیل در رشته صنایع شدم. چون فکر می‌کردم مهندسی صنایع بیشتر از بقیه رشته‌ها با کامپیوتر سر  و‌ کار دارد. بعد از ورود به دانشگاه هم به دلیل علاقه زیاد به رشته کامپیوتر، در خیلی از کلاس‌های این رشته حاضر می‌شدم؛کتاب های زیادی در مورد کامپیوتر می‌خواندم و با کمک همان کتاب‌ها برنامه‌نویسی می‌کردم؛ آن موقع‌ها اینطور نبود که خوابگاه کامپیوتر داشته باشد. برنامه‌هایی را که روی کاغذ می‌نوشتم، روز بعد می‌بردم دانشکده و روی کامپیوتر‌های آنجا اجرا می‌کردم.

  • کی وارد بازار کار شدید؟

من از ترم چهار وارد بازار کار شدم. در دانشگاه کار دانشجویی داشتم. بعد از آن برای کارآموزی به شرکت آونگان رفتم که موجب شد در آنجا مشغول به کار شوم. کار در شرکت آونگان اولین شغل جدیی بود که داشتم. در قسمت کنترل موجودی کار می کردم. بعد از آونگان، با جهاد و هپکو و ماشین‌سازی آشنا شدم و با آنها مشغول به کار شدم.

  • در دوران کارآموزی چه کار‌هایی کردید که باعث شد استخدام بشوید؟

آن موقع‌ها سیستم کامپیوتری زیاد رایج نبود. روی کارت‌هایی که در واحد کنترل موجودی وجود داشت (کاردکس) ورود، خروج و موجودی آن کالا را به طور دستی یادداشت می‌کردند. یک سری رسید و حواله به هر کارآموز می‌دادند که این اطلاعات را در کاردکس‌ها یادداشت کند. من گفتم که این کار را نمی کنم. گفتند پس چه‌کار می‌کنی؟ گفتم من برای شما دو مدل پیش‌بینی می‌نویسم که این کالا‌ها و قطعات شما در آینده چقدر قراراست به مصرف برسد. بعد نمودار روند مصرفشان را با نرم افزار می‌کشم. آن موقع این کار برایشان عجیب بود. بعد کتاب‌های سری زمانی رشته آمار را گرفتم و خواندم و براساس آنها پیش‌بینی کردم مصرف هر کالا چقدر خواهد‌بود. در پایان دوره کارآموزی یک گزارش‌کار تقریبا ۲۰۰ صفحه ای نوشتم. بعد از آن، به من گفتند می‌خواهیم از توانایی تو استفاده کنیم و با آن‌ها شروع به کار کردم.

  • خیلی از دانشجویان امسال تصمیم دارند به کارآموزی بروند.برای آنها چه توصیه‌هایی دارید؟

هم خودشان و هم کارآموزی را جدی بگیرند. جاهایی را برای کارآموزی انتخاب کنند که مهارت های لازم را به آنها بیاموزند. کارآموزی دقیقا نقطه شروع کار است. آن را جدی بگیرند؛ وقت بگذارند؛ انرژی بگذارند؛ بی‌خوابی بکشند و بدانند که موفقیت و آینده‌شان در گرو همین کارآموزیست. در مورد کارشان اطلاعات بدست آورند و کتاب بخوانند. دانشی که در کتاب‌ها هست،در اینترنت نیست. اینترنت باعث شده که دانش افراد سطحی بشود. به یک مسئله برخورد می‌کنند، سرچ می‌کنند و یک راه حل پیدا می‌کنند. کپی پیستش می‌کنند، راه حلشان هم کار می‌کند. اگر بپرسیم چرا کار کرد؟ می‌گویند نمیدانم! الان هم یکی از ضعف‌هایی که بچه‌های کامپیوتر دارند این است که در حوزه تخصصی خودشان کتاب نمی‌خوانند. بنابراین دانشی که به دست می‌آورند دانش عمیقی نیست. مثلا مفاهیمی مثل شی‌گرایی باید قبل از برنامه‌نویسی، به صورت تئوری و از روی کتاب یاد گرفته شود. همچنین اگر می‌خواهید اصول کسب‌و‌کار را یاد بگیرید در ابتدا فقط باید کتاب بخوانید.

کسی که بخواهد در کامپیوتر حرفه‌ای شود، باید به این حالت باشد که شب با مسئله‌ای که نتوانسته حلش کند خوابش ببرد. در خواب هم به آن فکر کند و دوباره صبح با فکر همان مسئله بیدار شود. باید به این کار عشق داشته باشد و از آن لذت ببرد. برای دل خودش برنامه نویسی کند نه پول. اگر اینطور باشد به جای خوبی می‌رسد. یک دانشجوی کامپیوتر باید در همه حوزه‌های کامپیوتر دانش عمومی داشته باشد و در یک حوزه دانش عمیق. باید در یک حوزه متخصص شود و تا آخرش برود.

  • به نظر شما تحصیلات دانشگاهی چقدر در آینده‌ی کاری دانشجویان تاثیر دارد؟

مهم ترین چیزی که دانشجویان در دانشگاه یاد می‌گیرند،«چگونه یاد گرفتن» است. دیگر هیچکس از دانشگاه انتظار ندارد که مهارت به دانشجویان یاد بدهد. چون نظام آموزشی برای این کار طراحی نشده‌است. دانشجویان باید چگونه یاد گرفتن را بیاموزند،به خصوص دانشجویان رشته کامپیوتر که علمی است که هر دو سه سال یکبار مفاهیم و تکنیک‌های آن تغییر می‌کند و به روز می‌شوند. پس برای آینده‌ی کاری، دانشجویان باید دو چیز را در دانشگاه به خوبی یاد بگیرند: یک دانش عمیق بنیادی فناوری اطلاعات و دو چگونه یاد گرفتن.

وقتی یک نفر لیسانس می‌خواند شخصیت کارشناسی می‌گیرد. شخصیت کارشناسی شخصیتی است که به یادگیری اهمیت می‌دهد؛ درگیر روزمرگی نیست؛ بینش بهتری نسبت به مسائل دارد. مسلما بین یک لیسانس، فوق دیپلم و دیپلم تفاوت‌های زیادی هست. اگر دقیق به آنها نگاه کنید، منش آنها فرق می‌کند؛ عملکرد آنها فرق می‌کند؛ دید آنها به زندگی فرق می‌کند؛ البته در این باره استثنا هم وجود دارد ولی در بیشتر مواقع این دیدگاه درست است. بعضی‌ها هستند که می‌گویند بیل گیتس از دانشگاه انصراف داده و موفق شده. چرا ما با انصراف از دانشگاه موفق نشویم؟ رفتگر کوچه ی ما هم از دانشگاه انصراف داده است، پس چرا او پولدار و موفق نشده است؟ نه هر که سر بتراشد قلندری داند!

  • اولین ایده ی کارآفرینی‌تان چه بود و حامی مالی آن چه کسی بود؟

آن زمان مثل الان استارت‌آپ به این شکل وجود نداشت. من اصلا با مدل استارت‌آپ شروع نکردم. اوایل پروژه از سایر شرکت‌ها و مشتریان می‌گرفتیم و پروژه ها را انجام می‌دادیم. در واقع فلسفه وجودی ما ارائه خدمات برنامه‌نویسی و تولید سیستم برای دیگران بود.

اولین ایده‌ تولید محصول که در شرکتمان دنبال کردیم این بود که یک نرم‌افزار مدیریت پروژه بسازیم و به بقیه سازمان‌ها بفروشیم. یک نرم‌افزار مدیریت پروژه نوشتیم که حتی یک نسخه‌اش هم فروش نرفت. اشکال این نرم‌افزار این بود که ما سعی کرده‌بودیم نیاز همه سازمان‌ها را برطرف کنیم. این نرم‌افزار فوق العاده پیچیده بود و تمام نیاز‌ها را تا حدی پوشش می‌داد در حالیکه هیچ نیازی را هم به طور کامل و عمیق برطرف نمی‌کرد. کار کردن با آن فوق العاده سخت بود. ولی ما به واسطه اینکه ثابت کردیم می‌توانیم نرم افزار مدیریت پروژه بنویسیم، به کسانی معرفی شدیم که از ما خواستند برایشان یک نرم‌افزار مدیریت پروژه تخصصی و بعد از نرم افزار آمار و اطلاعات بنویسیم و این مبنای حرکت ما بود.

  • راجع به تیمتان هم برایمان می‌گویید؟

ما سه نفر بودیم که با هم شروع کردیم.هر سه نفر صنایعی بودیم.منتها سال ۸۳ چون شراکت بلد نبودیم،اختلاف شدیدی بینمان اتفاق افتاد و یکی از ما رفت. من رفتن محمد را هنوز که هنوز است تلخ‌ترین و بدترین اتفاق در کسب‌و‌کارم می‌دانم. ما شراکت بلد نبودیم؛ ما گذشت بلد نبودیم؛ بلد نبودیم چطور باهم صحبت کنیم؛ بعد از آن اتفاق،من و دکتر مختاری بهساد را باهم ادامه دادیم. کم کم که دیدیم از پس کار‌های کامپیوتری بر نمی‌آییم بچه‌های کامپیوتری هم به تیممان اضافه شدند و الان تیممان نصف نصف است.نصف کامپیوتری، نصف صنایعی.

  • می‌توان گفت که زندگی هر شخصی شامل اشتباهاتی است که مرتکب شده.لطفا بفرمایید چه اشتباهاتی داشتید که همیشه بخاطر آن حسرت خوردید.

بهم زدن با یک شریک و دعوا کردن با او.

  • می‌توانم بپرسم دعوایتان سر چه بود و چرا از هم جدا شدید؟

ببینید یک آفت بزرگ برای کسب‌وکار این است که یک نفر فکر کند همه کاره است و بقیه هیچ کاری انجام نمی‌دهند.این نقطه سقوط آن بیزینس است. از نظر دانش فنی من و دوستم آقای دکتر که هنوز هم با هم هستیم، واقعا در سطح خوبی بودیم ولی واقعیت این است که بیزینس فقط دانش فنی نیست. یک چیز‌های دیگر هم هست که ما آن موقع نمی‌دانستیم. فکر می‌کردیم این دوست ما چون برنامه‌نویسی بلد نیست، پس کار نمی‌کند. این اشتباه ما بود. اشتباه دوستمان هم این بود که هم می‌خواست ارشد بخواند و هم می‌خواست جای دیگری کار کند و هم می‌خواست در شرکت باشد و از منافع آن استفاده کند. در حالیکه یکی از اصول مهم در کارآفرینی این است که یک کارآفرین خودش و زندگیش و همه چیزش را وقف می‌کند.

  • چه مدت طول کشید تا فهمیدید اشتباه کردید؟

شش هفت سال طول کشید. هر کسی را می‌آوردیم می‌دیدیم مثل محمد نمی‌شود. محمد خصوصیاتی داشت که هیچکس دیگری نداشت. استاد کار اجرایی بود؛ فوق العاده منظم بود. در هر تیم لازم است افرادی وجود داشته باشند که انواع کارها بین آن‌ها تقسیم شود، حتی اگر کار فنی بلد نباشند. انجام کار اجرایی یک توانایی مهم است. محمد توالی کار‌های مختلف را خیلی خوب برنامه‌ریزی می‌کرد. در حالیکه ما آنقدر خوب از عهده این‌جور کارها برنمی‌آمدیم.

مثلا در یک تیم شاید لازم باشد یک نفر وجود داشته باشد که بتواند خوب حرف بزند؛روابط عمومی خوب داشته باشد؛ فکر اقتصادی خوب داشته باشد؛ حتما لازم نیست برنامه‌نویس باشد.

  • حرف آخر؟

دکتر شریعتی می‌گویند خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت. من می‌گویم خدایا چگونه مردن را به من بیاموز، چگونه زیستن را خود خواهم آموخت. من اعتقاد دارم که اگر قرار است به فرض با سقوط از بالای این ساختمان بمیرم، پس باید ابتدا مسیری را طی کنم که به بالای این ساختمان برسم. پس وجود یک هدف غایی و نهایی است که مسیر زندگی را تعیین می‌کند. هدفی آن‌چنان بزرگ که حتی برای آن بتوانیم بمیریم. اعتقاد دارم هر کسی باید پیش از شروع به زندگی این هدف را داشته باشد. ما وقتی پنج ساله هستیم و از ما می‌پرسند که بزرگ‌شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی، همیشه یک هدف و تصویر از بزرگ‌شدن داریم که می‌خواهیم دکتر، مهندس، خلبان یا پلیس شویم، اما وقتی که بیست و دو ساله هستیم گاه به اندازه یک بچه پنج ساله از آینده تصویر نداریم. وجود این تصویر و هدف برای زندگی بسیار مهم است.

بهساد ۹۶

مثل همه این سال‌ها و مانند بسیاری از کسب و کارهای این روزهای کشور، سال ۹۶ سالی پر چالش، اما پر دستاوردی برای بهساد بود. در مورد چالش‌ها آن‌چه که می‌توانم از آن صحبت کنم فشار مالی و کمبود نقدینگی بود که مانند یک اپیدمی کشور را فرا گرفته است. اگرچه نتوانستیم که شرایط را به حالت کاملن نرمال بازگردانیم، اما تا حدی با اعمال یک مدیریت صحیح بر مصارف و پیگیری مطالبات در شرایط مدیریت شده‌ای قرار داشتیم.

اما دستاوردهای بهساد در سال ۹۶ چه بود؟
بهتایم یا همان «نرم‌افزار تایم شیت و مدیریت پروژه ابری»
بهتایم برای بهساد ماحصل تغییر رویکرد به بازار است. یعنی هم ایجاد بخشی جدید در کنار مشتریان دولتی و سازمان‌های بزرگ در بازار بهساد و هم تغییر مدل درآمدی. توسعه این نرم‌افزار که مناسب کسب و کارهای کوچک و یا واحدهای ستادی سازمان‌های بزرگ است در سال ۹۶ از پیشرفت قابل توجهی برخوردار شد. به نحوی که هم اکنون این نرم‌افزار قابل بهره‌برداری است و تا چند روز آینده و با فعال شدن قابلیت پرداخت اینترنتی، آخرین مرحله اجرایی خود را هم تکمیل می‌کند. در سال ۹۷ هم افزایش امکانات بهتایم را در دستور کار داریم و هم افزایش فعالیت‌های بازاریابی در مورد آن را.
• نرم‌افزار مدیریت تولید و قیمت‌تمام شده بهساد.
این نرم‌افزار مناسب شرکت‌های تولید کننده محصولات بر اساس سفارش است که فرآیندهای اصلی یک شرکت تولیدی را از لحظه دریافت استعلام و مناقصه تا تحویل محصول به مشتری پوشش می‌دهد و پس از آن می‌توان قیمت تمام شده تولید یک سفارش برای مشتری را محاسبه نمود. یکی از دستاوردهای مهم بهساد در سال ۹۶ تکمیل این نرم‌افزار و ارائه آن به بازار بود. با توجه به وضعیت نابسامان صنعت کشور و بحران نقدینگی مبتلابه آن، در مورد بازاریابی و قیمت‌گذاری نرم‌افزار دچار چالش و تجدید نظر هستیم. آیا شرکت تولید‌کننده‌ای که با معضل حقوق کارکنان، نقدینگی و بازار روبرو است، نیازی به مدیریت و کنترل تولید و موجودی‌ها دارد؟ البته که دارد! اما آیا مدیری که این مشکلات را دارد می‌تواند به آن فکر کند؟ قطعا پاسخ به این سئوال سخت‌تر از پاسخ به سئوال پیش از آن می‌باشد. پس چگونه می‌توان در این رکود و خفگی صنعت به آن محصول نرم‌افزاری ارائه کرد؟

• سال آرامش در حوزه منابع انسانی
سال ۹۶ بدون اغراق پر از آرامش در حوزه منابع انسانی بهساد بود. در شانزده سالی که از عمر بهساد می‌گذرد، کم‌تر پیش آمده است که چنین آرامشی را تجربه کرده باشم و همکارانم را این‌چنین دوست داشته باشم.

• تغییر روی‌کرد به بازاریابی
سال‌های متمادی است که در فکر تغییر روی‌کرد به بازار هستیم و متاسفانه در این راه اشتباه‌های زیادی داشتیم و هزینه‌های زیادی را هم متحمل شدیم. ریشه مشترک همه اشتباههای گذشته اعتماد به افراد خارج از سازمان و مدعی بود که از آتش زبان آن‌ها آبی برای بهساد گرم نشد. با یک نگاه به درون یکی از همکاران فنی با سابقه در پروژه‌ها و پشتیبانی شرکت مسئولیت بازاریابی را بر عهده گرفت و به همراه او سایر دوستان نیز همکاری بسیار دل‌سوزانه و قابل توجهی داشتند. در کنار این موضوع، مطالعه و افزایش دانش بازاریابی را به طور درون‌زا در بهساد نهادینه کردیم. خوش‌بختانه روی‌کرد بازار نیز نسبت به ما مثبت بود و نشانه‌های خوبی از توسعه بازار پدیدار شد که باید در سال ۹۷ با جدیت به آن پرداخت.

نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان

اگر به یاد داشته باشید شش سال پیش داستانی نوشتم از نشستن روی سطل اشغال، داستان بی‌احترامی معاون یک سازمان دولتی و تصمیم به بی‌خیال شدن یک مشتری!

از قضا چندی پیش با دوستان برای ارائه یکی از نرم‌افزارهای بهساد با قرار قبلی مراجعه کرده بودیم. بر اساس حساسیت ذاتی بهساد به زمان‌شناسی و رعایت وقت، پنج دقیقه قبل ازشروع جلسه در محل کارفرما حضور داشتیم و این بار ضمن این که حضور ما با نگهبانی هماهنگ نشده بود، از ما خواسته شد که ده دقیقه در محل نگهبانی معطل بمانیم. البته که این معطلی از نظر ما نمی‌توانست قابل قبول باشد و تا حدی ناراحت کننده بود. در همان مدت معطلی همان‌جا یاد داستان نشستن روی سطل آشغال افتادم و آن را برای همکاران خواندم. این بار ما قصدی برای ترک موقعیت نداشتیم. پس از همان مدت ده دقیقه مدیر ارشد بر اساس یک شخصیت محترم، به نگهبانی آمدند و ما را تا دفتر کار خود همراهی کردند و باز هم بر اساس شخصیت بسیار محترم خود چندین بار از بروز شرایط ناخواسته در تاخیر به وجود آمده عذرخواهی کردند. به یقین دیگر نه تنها برای ما وجود ناراحتی معنی نداشت، بلکه احساس احترامی در خور برای مدیر آن مجموعه نیز داشتیم.

این داستان برای من درس‌های زیادی داشت. از جمله:

  1. اگر ما گاهی حس می‌کنیم به ما بی‌احترامی شده‌است، لزومن این حس درست نیست. شرایطی که برای ما به وجود آمده می‌تواند ترکیبی از عوامل داشته باشد که در بیش‌تر موارد انگیزه بی‌احترامی در آن به هیچ وجه وجود ندارد.
  2. شخصیت ما مستقل از برخورد دیگران با ما است. رفتار دیگران با ما بیش از آن‌که انعکاس شخصیت ما باشد، نمایی تمام قد از شخصیت دیگران است.
  3. اگر توقع داریم که خود را به عنوان یک انسان جایزالخطا بدانیم و حق اشتباه کردن را برای خود محفوظ بدانیم، پیش از آن نیز باید این حق را برای دیگران قائل باشیم. پذیرش اشتباه در رفتار خود و دیگران همواره راه ادامه همکاری‌ها را باز نگاه خواهد داشت.